تبليغاتX
شقايقان رود

دو شعر تازه از علی باباچاهی در شرق
دو شعر تازه از علی باباچاهی در شرق

هم عالمي دارد

در او موتوري تعبيه شده كه نه شياطين مي‌چرخانندش نه فرشتگان
روغن‌كاري مي‌شود اما از طرفِ طرفي كه وَ طرفه‌تر اينكه
برقي نه كه از غيب برق مي‌اندازد استخوان‌هايش را
و از دايره‌اي تصويب شده بيرون مي‌گذارد پايش را:
من زير صورت ديوانگاني تبعيد شده بودم كه چهره به چهره
خودشان
... چيزي مي‌قاپيدند از چشم و چهره خودشان
و به گل سرخي كه لباس خانگي پوشيده بود خيره مي‌شدند
اندك‌اندك يكي دو نفر بودند
شب اول قبر شناختم‌شان
يكي قبر به قبر دنبال قبر خودش مي‌گشت
تا كجا برود؟ با كفش‌هايي كه جايي كه جا گذاشته بود كجا؟
و من از دريا بيرون پريده بودم كه چشم‌هايت را بگذارم سرِ جايشان
اين اتفاق‌ها اتفاقي‌اند
مي‌توانند بر كف دست هر وزغي تب كنند به رختخواب بيفتند
و من زُق زُق زُق لمس كنم
پوست عفيفي را كه روي دست و پا و سَر و صورت خود كشيده‌اي
و تيري هم شليك نشود - هلاكتم!
از تهران تا تركستان وَ به فرغانه 1
تبعيد شدن در صورت ديوانگان نه چراغ معدن‌كارها مي‌خواهد
نه بز پيشاهنگ
تو يه حسرتي!
و سرنگ كارش مكيدنِ خون اناري‌ست كه از دلتنگي شكاف
برنداشته
تفنگ هم به خودش شليك نمي‌كند
باطل كردنِ طلسمِ خشاب هم حساب و كتابي دارد
بايد فكري كرد ذكري كرد
و تفأل كرد به ديوان شاعري كه قيافه‌اش خيلي مشكوك است
زير پوست پياز بايد دراز كشيد

و آنقدر گريه كرد كه تمساح حسوديش بشود
راستي چه به لباس خانگي گل سرخ خيره بشويم
چه به اتفاق‌هايي كه پوست پياز بر تن دارند
و اين يكي همان‌طور قطعه‌قطعه مي‌شود
كه سيب زميني بمب نارنجك
كه سرنگ و تفنگ همان طور
«هلاكتم» را چهار قاچ نكنيم درسته بگذاريم وسط بشقاب.

۱. به مولانا فكر كنيد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك نوع اشتباه

اشتباه تو اين است كه هي اشتباه ميكني
درخت بلوط انجير بار نياورده اشتباه مي‌كني
سنجاب سنجاب است وَ سنگپشت-
از سنگپشتِ پير فقط برمي‌آيد كه بشود سنگپشت پير
فكر مي‌كني «پري كوچك غمگيني1» كه به تور ماهيگيريام افتاده
به عقد من درآمده
و به خواستگاري پري ديگري رفتهام كه از شوهر قبلياش
جدا شده اشتباه ميكني
حسادت هم حدي دارد
كدام گوش‌ماهي عاشق من شده كه نيمه‌شب بپرم از خواب
و با صداي بلند بگويم: دل ‌اي دل‌ اي دل
ـ پس سرهنگ پيري كه عاشق دختر مريخي شده چطور؟
ـ آدم با آدم فرق دارد دختر! اشتباه مي‌كني!
تو فرق باز ميكني خرگوش دمِ اسبي مي‌كند موهايش را
نامه عاشقانه؟ آن هم با خط بريل؟
فروغ دروغ گفته قسم بخورم؟
من بخت اينكه بردارم كلمات برافروخته را فوت كنم
و گُل بيندازم به لُپ‌هاي عروسكي كوكي؟ نه! اشتباه مي‌كني!
پشتِ بام جاي سوزن انداختن نبود درست!
من ولي انگشتهايم را در طبقه اول گذاشته بودم
كه پيانو بزنند براي خودشان
مانتو چرم گاو كه نيست جر ميخورد سوراخ مي‌شود گاهي
اين كه من چيز تيزي در تاريكي فرو كرده باشم و بعدا فرار!
اشتباه مي‌كني!

آدم را با يك بهشت از اشتباه انداختند بيرون
اي اشتباهي كه روبوسي ميكني اشتباهي
با آدم‌هاي اشتباهي
در خيابان‌هايي كه اشتباهي به خيابان آمده‌اند

۱. به فروغ فرخزاد فكر كنيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 موضوع: لینک ثابت
بر آمده
شیب لب ها شیرازه ی تنهایی چسب دو قلو
قلو قلو ناتوانی لذیذترین تصنیف
آهنگین شبی
که عشق را از شیر آبی می مکید
در غلیان علتیدن دو تنه درخت
بر آمده از نوک دو کوهانی

چشم دریده ای
در پستوی توفانی
صورتک بزغاله ای به سر داشت

پایید
تا چادر به هم پیچیده
در زیر و بم شبی که هوای آشیانه

ملافه ها به باد
سونامی ای به خود داشت

حالا که سال ها گذشته
بزغاله ها
شاخ و برگ ها شان می مکند
با جست و خیز

حمید رضا گشمردی ( از مجموعه ای شعر آماده چاپ )

مرداد 88

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 موضوع: لینک ثابت
ادبیات جهان
تو گفتی که پرنده ها را دوست داری
اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی
تو گفتی که ماهی
ها را دوست داری
اما تو آن ها را سرخ کردی
تو گفتی که گل ها را دوست داری
و تو آن ها را چیدی
پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری
من شروع کردم به ترسیدن.



ژاک پرِوِر
Jacques Prévert
ترجمه : مهدی رجبی

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 موضوع: لینک ثابت
لامارتین شاعر فرانسوی
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم


محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا


 

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 موضوع: لینک ثابت
بر عرشه تا ساحل
با غرور غروب
غریبه ها دست می تکانند
تا گشایش خاطره یابد
... نهنگی که بر دوشش خفته ام
غربت پاپتی ها بود و
عنکبوتان لانه دریده
دیریست این مسیر را
با حماسه پیر تشویش
لگام در لگام بر عرشه
تا ساحل شقاوت متروک
آواز خوانده ام

حمید رضا گشمردی ( از کتاب ماهور در هامون )

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: سه شنبه پانزدهم آذر 1390 موضوع: لینک ثابت
استیو جابز
هفده ساله بودم که در جایی خواندم '' اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود''. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه توی آینه نگاه مي‌كنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فه...مم در زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

سخنرانی در دانشگاه استنفورد

استیو جابز ۱۹۵۵-۲۰۱۱See More
·

نويسنده: حمیدرضا تاریخ: سه شنبه پانزدهم آذر 1390 موضوع: لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي