پوپک امروز سوت سوتکی دستش بود
همه ی سرها را سر سری به بازی می گرفت
خیاط هم که زیباترین شلوارش
با نخ سوزن خورده ی صفحه ی تا نخورده شادمانی دوخته بود
اندیشه قوام یافته ای با نی لبکش به رخ می کشید
کبوتری که زندگی مرا با منقارش می ربود
در مستانه شبی انزلی را در مرداب فرو برد
حتی کبوترانی بودند که شب را بالای سقف خانه همسایه ما به یغما گذرانیدند
اگر با هم از دیوار کوتاه به مجلس شالیزار پریده بودیم
باز در همان زیبا شب
که در قاب مغازه ای می درخشید
با سوت سوتکش
اندیشه ی قوام یافته خیاط را با قلندر شب بیدار
پیوند می داد
حمید رضا گشمردی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:56 توسط حمیدرضا;
دورادور
دور سرم بگردی
با ماشینی که چرخ ندارد
چگونه حرکتی دوار داشته باشم
تا بگردم دور سرت
به من جه که تو نمی خندی
مگر پیامک لبخندی هم داریم
پری دریایی!
آخر تو فکر می کنی
که سعد سلمان
چک برگشتی داشته
در زندان؟
" در چل چله باد شمال "
کندوی عسلی بالای برج میلاد
حالا تو سوار ابری و
من خمیازه ی کسل
دارو ندار یک خار فروش دوره گردم
و تو که در قله کندوی برج
با ملکه زنبوران پشت میزی نشسته ای و
شاید با نیش های عاشقانه
که هنوز هم سوار ابری و
در اسکله بندر
هندوانه رسیده بار می کنی
تا خریدار کیسه های سنگین زر باشی
کسی چه میداند!
در بر گشت سوگوار طوفانی
هنگام پیچ در پیچ امواج
ناخدا
وسط گرد باد دریا
به موازات پایین و بالای امواج
طوفانی شورانگیز به پا کرده
" سوغات دل دارن "
و تو نمی فهمی که نجابت
جاشوان
در هل هله شادی بخشی
با دست های بالا ستاره می چیدند
و با پایین دست ها ماهی می گرفتند
جواب همه ی خمیازه های
بالای برج بودند
و تو آن زمان به کندو و ملکه شان از همان بالا
به من که دیوانه وار
با ماشین مچاله شده ام
آواز می خواندم
پیامک خنده داری فرستادی
و خوب هم می خندیدی
حمید رضا گشمردی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:30 توسط حمیدرضا;
فکر می کنی...
حالایی که با خودش دنباله ای دارد که هرگز نمی توانی فراموشش کنی...
" حالا !! "
حالا حدیث عشق می گویی !
چشمی که سال ها
شوریده
می چرخید
تا آن مهتاب سیمین
با پرتاب نیزه هایش
بنوردد
حالا!
حالا که آزمایشگاه رازی
ابن سینا را به عاریه گرفته
تا خیزاب تشنه ی دالان های ویران را
در انسداد شاهرگ ها
یکی یکی در کور سوی جزایری متروک
بخرامد
و دستی که
چشمانت سایبان عینکی شده
که نچرخد با نیزه هایش
تا فوج فوج گلبول ها را بازرسی کنند
که مبادا حدیثی از تو
در قسمت بار داشته باشند
حالا !!...
(حمید رضا گشمردی آبان ۸۷)
۱
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:34 توسط حمیدرضا;
شب شعری برای ایشان ترتیب داده شده بود شرکت کنم که البته با همت و اطلاع رسانی آقای باباچاهی میسر شد که برای من بسیار زیبا و دلنشین بود واز ایشان بسیار سپاسگزارم
چکیده: دو موضوع مهم در زمینه ی شعر توسط ایشان مطرح گردید( صحبت های بین اشعار )
۱-" افشانش " که بی اعتناست به اندام وارگی و تشکل اورگانیک حدود و ...
و افشانش نوعی بذر پاشی است با قدرتی در دست های ما تعبیه شده است...
۲- " شعر در وضعیت دیگر " این بخش را بیشتر از کتاب "بیرون پریدن از صف " عاریه می گیرم و توصیه خوادنش می کنم : این وضعیت به لحاظ زمینه مادی آن هم متصل به عوامل سیاسی و تاریخی اینجایی است . هم مربوط به تحولات و تغییراتی است که در سطح جهان صورت گرفته...
شعری جدید از آقای باباچاهی
(این طوری همین طوری )
" نمی توانم " نمی تواند از کشتی پیاده شود خزه های دریا زیر بغلش را گرفته اند
شصت و چند سال در ماهی تابه سرخ شده جز و ولز کرده
حوصله اش که سر برود رفته نیمریی درست کند از خودش
این فلز آدم نمی شود که بشود گربه دراز بکشد در سبدی و سر از تاکستان در بیاورد
میانه اش با انگور خوب نیست آب انگور را روزی سه بار غر غره می کند
تف تف تف تف میکند که " تفو بر تو ای چرخ گردون تفو "
به زنگوله ی پای تابوتش می گوید بچه های بی شناسنامه حق شناس ترند
آهوی سیاه چشم خیلی خانمی کردی مخصوصا در کوچه ها یی که یک سرش به بهشت می رسید
و سر دیگرش به سفینه ای که چار سر نشین عبوس داشت
هم پیاله گور به گور شده ام می گوید میز و صندلی ات را در اداره به خرچنگینه ای بخشیده ای -
که فرار کرده از غارهای دریایی
و جوراب هایت را حتا به سرو چشم پلنگینه ای که زبان سرخ و سر سبزی دارد
استکان های کمر باریک هم از آن طرف بام افتاده اند
در قهوه خانه های سنتی با اتفاق هایی که نمی افتد نمی توانم اتفاق بر قرار کنم
در امامزاده طاهر با انجمن شاعران مرده اگر نمی توانم پس چه می توانم
نی قلیانت که قر و فرزو کوک کوک باشد کافی ست
مفصل هایت چه پوک باشد چه پوک پوک
یکبار مرا در غاری با کفتاری گذاشتند که سوار پوزه اش بود
یکبار هم در تنه ی درختی که زاغ ها نیامدند و ضیافت اشراف بر چیده شد
" نمی تواتم " کنار آمده با نمی توانم کنار آمده
با سوراخ های چترش که ریخته اند بر سنگفرش خیابان
اسبی با صورتک یک زن در باران بند آمد
گفتند این خوش رکاب فقط در خواب های تو ظاهر می شده گفتند
" نمی توانم " گفت نمی دانم
حدس می زنم نرگسی کسی زیر بغلش را گرفته باشد
چیزی گفته که نرگس خانم شنفته باشد
بعد به هیچکسی چیزی گفته یا نگفته باشد و بس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:32 توسط حمیدرضا;
دشتی بی آب و کبکی تشنه (به علی شریفیان و بدرودش در غربت "سوید" )
کنار چشمه ای که عقابی می لولید
تا از اندام یخ بسته ات
منقاری بنوازد
چه شوخ و چه تلخ
در بهار افسرده پاییز
با سلول های اشک
در تنگ بلور گریه هم کردیم
بشنو ای همسفر
اگر قایقی داری
از شیب دامنه های البرز
عبور کن
درست می گویی:
یخ بسته
ولی این بار!
پرنده ای که همیشه می شناختمش
در چکاد قله ات
نشسته
***
با بالهایت ستاری خواهم ساخت
در قالب ساز های بلورین
تا سیب سرخی
در تنگی با ماهی ها برقصند
و هفت شهری بسازم
تا شکوه دشت را
هنگام عبور قطاری در غربت
در زیر زمین مترو
برایت هورا بکشند
حمید رضا گشمردی ۲۴/۸/۸۷
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:19 توسط حمیدرضا;
با پوزش از همه کسانی که به وبلاگم سر زدند و من بی پاسخ گذاشتم
سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند و سلام به شقایق هایی که محکوم به عشقند
و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی
و می دانیم که اگه صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب قشنگ نمی شه
اخیرا رمانی می خوانم به نام زندگی و زمانه ی مایکل ک نوشته ی جی . ام . کویتزی
برنده ی جایزه نوبل ادبی ۲۰۰۳ و برنده جایزه بوکر و فمینا ترجمه آناهیتا تدین
این کتاب با سبکی بی آرایش ولی درخشان داستانی غیر قابل توصیف را به تصویر می کشد داستان عمق ذات وجود را . و به راحتی در بین شاهکار های ادبی معاصر جای میگیرد...
کویتزی در سال ۱۹۴۰ در افریقای جنوبی به دنیا آمده و ی تحصیلات خویش را در افریقای جنوبی و سپس در ایالات متحده امریکا به پایان رساند در حال حاضر او استاد ادبیات در دانشگاه کیپ و همچنین مترجم نقاد ادبی و متخصص زبان شناسی است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:20 توسط حمیدرضا;
بعدا دلیل این همه توضیح و آمار و ارقام و ... را می گوییم.
ماهور در هامون
ابلق شب
بر دوش کدام ستاره
شیهه می کشد
تا گردن به کمند صبح ساید
و چنگال ماه را با عطر هزار باکره
به تمنای مهر بنشیند
***
کدام قله
کوهانش را به اشتری مست
می سپارد
با کرنشی تا زمین
***
خانه را با کدام معرکه کاغذین
بیاویزم
تا چشم تذرو را شرر وار
به نور بنشانم
وشور ساز ماهور را در هامون
به دام کشم
***
چنگ را با چنگک کدام گداخته
بر پیشانی سندان
ورف زنم
تا سمضربه طعنه
متاع یغما گران شود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:46 توسط حمیدرضا;
من شش قاره ام
با تکه های شش گانه ی اقساطم
از شرق به آفتاب وام گرفتم
تا خشکی بزرگی
از پس دریا ها
با نبضی خون آلود
تیک تیک ساعتی را
نجوا کند
در گوش نا شنوای ناخدایی
هنگام پهلو گرفتن
دلی کنار دلم
در دور دست ها
پیوندی زدند
تا خشکی تنها ییم
تقسیم شوند
زندگیم
لبخند پیرانه ای
به سر داشت
چگونه گفتند
- مرتبطم -
خبر دادند نافم در کره ماه بریده اند
فضایی شدم
با یک فنجان کاغذی
در تکاپوی دلی دریایی بودم
تا زجر مرغان خشکی
پایانی داده باشم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:23 توسط حمیدرضا;
با سلام و پوزش
پوزش از این جهت که خیلی تاخیر داشتم ، بعضی وقتها نمی آیی ، خودت هم نمیدانی که چرا نمی آیی و نمی رسانی ، تاریخ هم چه فراموشکار بزرگی است که این نمی رسانی ها را با دقت به ثبت نمی رساند ، بعضی از دوستان ، چه موشکافانه ، مجموعه ی روزها و حتی ساعت های تاخیر هم ثبت کرده بودند و ارسال می کردند ، و به یادت می آوردند ، که نمی دانستی که نیستی.

بعد از همه ی .... بهانه هایی که ننوشتم ... بالاخره یک شعر از کتاب "ماهور در هامون"...
بر عرشه تا ساحل
با غرور غروب
غریبه ها دست می تکانند
تا گشایش خاطره یابد
نهنگی که بر دوشش خفته ام
غربت پاپتی ها بود و
عنکبوتان لانه دریده
دیریست این مسیر را
با حماسه پیر تشویش
لگام در لگام بر عرشه
تا ساحل شقاوت متروک
آواز خوانده ام
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:42 توسط حمیدرضا;
بر تندر نگاهم 
چشمان کبوتری است
آسمان
که زیبایی و طراوات را
از خوشه های گندم و
خشم آروزوهایم
دانه تکانده است
من با نیزه های تاریک
بر زخم خویشتن زیستم
تا اینچنین
سرخ و روشن
در وزش تازیانه ها
بنشینم
چگونه رود را بستایم
زان پیش تر که شما را
شقایقان شتابان رود...
مهرماه ۷۱
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:24 توسط حمیدرضا;
هفت داستان است منتشر شده نام كتاب بر گرفته از نام يكي از داستان هاي كتاب است
با او از دوران نو جوانيش در ارتباط با كتاب و كتابخانه آشنا شدم
هميشه او را بسيار صميمي و بي ريا و بي تكلف و فارغ از مراودات معمول
و تعارفات روز مره مي بينم
حدود ده سال زندگي در لندن وآشناييش با داستان هاي آن سوي آبها
و مهاجرت و غم غربت و كوله باري ازتجربه از او انسان پخته اي
ساخته و بعد از برگشتش به وطن به طور جدي كار كرد و نوشت ...
با هم بخشي از اين كتاب مي خوانيم:
.... مرد تنگ بلور شيشه اي در كنارش روي ميز شيشه اي
قرار گرفته بود در دستش نشاند گفت: اين تنها ارث
پدرم هست كه به من رسيده لطفا هميشه در مقابل
چشمت و چشمت در برابر چشمش نگه دار . و چشمش همانطور
كه در آب غوطه مي خورد و شناور بود و از دور موج مي خورد
روي پلك در شناور مردمك كه مي رسيد پيدا مي شد و در پس
پلك در تاريكخانه كه پنهان مي شد از دست مي گريخت گفت : دست
يافتني است مگر نه همين هست كه چشم ما در جهان چشم او مي ريزد؟!
اشاره اش به تنه گنده اي بود كه روي امواج مي ريخت ......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:44 توسط حمیدرضا;
در وادي خستگي و عشق
و رؤ يايم
با ژاله معلق برگي
در انتظار باد و
آتش اقشان دامن ابر
بر بال باد مي گذرند
زير چتر سهمگين ابر
پرندگان دلهره و كوچ
دهن دره ي دريا و
دشت تشنه گريخته تا اعماق
وطلوع ستاره
با ترسيم صبح بي تصوير
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:46 توسط حمیدرضا;
نمي دانم در فرهنگ پست - مدرن روابط اجتماعي افراد هم شامل مي شود؟ آيا مي توان خيلي راحت در جامعه اي
مثل ما در روابط عاطفي .فرهنگي .اخلاقي.عادي.عامي و... بطور كلي يك جواب مثبت را به منفي و بر عكس تبديل
كرد بدون اينكه خدشه اي به روابط يا ساختاري زد واقعا مي شود ؟؟؟...
با توجه به اينكه مي دانيم در فرهنگ پست - مدرن كه در چشم بسياري كتاب " وضعيت پست-مدرن" نوشته ي
ژان فرانسوا ليوتار مقام اساسنامه ي اين انديشه را يافته. گذار از جهان مدرن به جهان پست-مدرن دست كم از پايان
دهه ي پنجاه قرن بيستم در غرب آغاز شده - هر چند شتاب اين گذار در كشورهاي مختلف يكي نبوده و نيست...
در اين ميان زبان در كنش هاي ارتباطي روزانه بستري است كه در ان ما با پرسش ها و مشكلات زندگي در جهان
رو برو مي شويم ...
در گفتار شاعرانه ضرورت ها و اجبارهايي كه تصميم گيري ها و اعمال ما را محدود مي كنند به كلي غايب اند و راه
براي به نمايش در آمدن نيروي جهان بازگشايي خلاقيت هاي زباني گشوده است ...
(بخشي از يك مقاله ايست كه نوشته ام و در ادامه بطور كامل با ذكر منابع مي اورم)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:6 توسط حمیدرضا;

