با غرور غروب
غریبه ها دست می تکانند
تا گشایش خاطره یابد
... نهنگی که بر دوشش خفته ام
غربت پاپتی ها بود و
عنکبوتان لانه دریده
دیریست این مسیر را
با حماسه پیر تشویش
لگام در لگام بر عرشه
تا ساحل شقاوت متروک
آواز خوانده ام
حمید رضا گشمردی ( از کتاب ماهور در هامون )
◊ نويسنده: حمیدرضا
◊
تاریخ: سه شنبه پانزدهم آذر 1390
◊ موضوع:
◊ لینک ثابت
◊
هفده
ساله بودم که در جایی خواندم '' اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن
روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود''.
این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی
كه توی آینه نگاه ميكنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من
باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام ميدهم یا نه.
هر موقع جواب این سؤال نه باشد من ميفه...مم در زندگی ام به یك سری
تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد
برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیمهای زندگی
ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از
شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
سخنرانی در دانشگاه استنفورد
استیو جابز ۱۹۵۵-۲۰۱۱See More
◊ نويسنده: حمیدرضا
◊
تاریخ: سه شنبه پانزدهم آذر 1390
◊ موضوع:
◊ لینک ثابت
◊