انگار همين ديروز بود
ماشيني که تمام آرزوهايم
در بار بند فلزيش
بسته بود
سيلي محکمي به صورتم زد
پشت شيشه ها بين دو انگشتم
در بزم چشم هاي من و تو
دستي جنبيد
و خط غبار گرفته جاده اي غمناک
تاديرينه ترين نگاه ها
در بالاترين دالان هاي ذهنم
نقش ببندد
و به يادش
همه باغ ها زيباترين ترانه ها را
برايم مي خواندند
خودم هم خواندم
آوازي شب شکن
در بزم چشم هاي من و تو
انگار همين ديروز بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:10 توسط حمیدرضا;
كه مي گفتي
خواهم ماند و
ماندي
خواهم خواند و
خواندي
كنار همان مرمر سپيد
آرميده اندامت
در بيداري قامت بلند حماسه
چگونه لگام كشيدي
تو كه مي تاختي و مي گفتي
«تنديس پير پرخاش »
جنس بلورين سنگت اما
در شكل هفت اقليم عشق
با بغضي تركيد
در لبالب نجواي گوشخراش
همان ني لبك
از شرق
خبرش
چه تلخ بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:58 توسط حمیدرضا;

