دشتی بی آب و کبکی تشنه (به علی شریفیان و بدرودش در غربت "سوید" )
کنار چشمه ای که عقابی می لولید
تا از اندام یخ بسته ات
منقاری بنوازد
چه شوخ و چه تلخ
در بهار افسرده پاییز
با سلول های اشک
در تنگ بلور گریه هم کردیم
بشنو ای همسفر
اگر قایقی داری
از شیب دامنه های البرز
عبور کن
درست می گویی:
یخ بسته
ولی این بار!
پرنده ای که همیشه می شناختمش
در چکاد قله ات
نشسته
***
با بالهایت ستاری خواهم ساخت
در قالب ساز های بلورین
تا سیب سرخی
در تنگی با ماهی ها برقصند
و هفت شهری بسازم
تا شکوه دشت را
هنگام عبور قطاری در غربت
در زیر زمین مترو
برایت هورا بکشند
حمید رضا گشمردی ۲۴/۸/۸۷
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:19 توسط حمیدرضا;

