مگر نه اين است كه چشم ما در جهان چشم او مي ريزد;
جمعه دوازدهم بهمن 1386
اخيرا مجموعه داستان " مگر نه اين است كه چشم ما در جهان چشم او مي ريزد " نوشته ي محمود بديه كه شامل
هفت داستان است منتشر شده نام كتاب بر گرفته از نام يكي از داستان هاي كتاب است
با او از دوران نو جوانيش در ارتباط با كتاب و كتابخانه آشنا شدم
هميشه او را بسيار صميمي و بي ريا و بي تكلف و فارغ از مراودات معمول
و تعارفات روز مره مي بينم
حدود ده سال زندگي در لندن وآشناييش با داستان هاي آن سوي آبها
و مهاجرت و غم غربت و كوله باري ازتجربه از او انسان پخته اي
ساخته و بعد از برگشتش به وطن به طور جدي كار كرد و نوشت ...
با هم بخشي از اين كتاب مي خوانيم:
.... مرد تنگ بلور شيشه اي در كنارش روي ميز شيشه اي
قرار گرفته بود در دستش نشاند گفت: اين تنها ارث
پدرم هست كه به من رسيده لطفا هميشه در مقابل
چشمت و چشمت در برابر چشمش نگه دار . و چشمش همانطور
كه در آب غوطه مي خورد و شناور بود و از دور موج مي خورد
روي پلك در شناور مردمك كه مي رسيد پيدا مي شد و در پس
پلك در تاريكخانه كه پنهان مي شد از دست مي گريخت گفت : دست
يافتني است مگر نه همين هست كه چشم ما در جهان چشم او مي ريزد؟!
اشاره اش به تنه گنده اي بود كه روي امواج مي ريخت ......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:44 توسط حمیدرضا;
هفت داستان است منتشر شده نام كتاب بر گرفته از نام يكي از داستان هاي كتاب است
با او از دوران نو جوانيش در ارتباط با كتاب و كتابخانه آشنا شدم
هميشه او را بسيار صميمي و بي ريا و بي تكلف و فارغ از مراودات معمول
و تعارفات روز مره مي بينم
حدود ده سال زندگي در لندن وآشناييش با داستان هاي آن سوي آبها
و مهاجرت و غم غربت و كوله باري ازتجربه از او انسان پخته اي
ساخته و بعد از برگشتش به وطن به طور جدي كار كرد و نوشت ...
با هم بخشي از اين كتاب مي خوانيم:
.... مرد تنگ بلور شيشه اي در كنارش روي ميز شيشه اي
قرار گرفته بود در دستش نشاند گفت: اين تنها ارث
پدرم هست كه به من رسيده لطفا هميشه در مقابل
چشمت و چشمت در برابر چشمش نگه دار . و چشمش همانطور
كه در آب غوطه مي خورد و شناور بود و از دور موج مي خورد
روي پلك در شناور مردمك كه مي رسيد پيدا مي شد و در پس
پلك در تاريكخانه كه پنهان مي شد از دست مي گريخت گفت : دست
يافتني است مگر نه همين هست كه چشم ما در جهان چشم او مي ريزد؟!
اشاره اش به تنه گنده اي بود كه روي امواج مي ريخت ......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:44 توسط حمیدرضا;

