صفحه ی تا خورده;
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
پوپک امروز سوت سوتکی دستش بود
همه ی سرها را سر سری به بازی می گرفت
خیاط هم که زیباترین شلوارش
با نخ سوزن خورده ی صفحه ی تا نخورده شادمانی دوخته بود
اندیشه قوام یافته ای با نی لبکش به رخ می کشید
کبوتری که زندگی مرا با منقارش می ربود
در مستانه شبی انزلی را در مرداب فرو برد
حتی کبوترانی بودند که شب را بالای سقف خانه همسایه ما به یغما گذرانیدند
اگر با هم از دیوار کوتاه به مجلس شالیزار پریده بودیم
باز در همان زیبا شب
که در قاب مغازه ای می درخشید
با سوت سوتکش
اندیشه ی قوام یافته خیاط را با قلندر شب بیدار
پیوند می داد
حمید رضا گشمردی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:56 توسط حمیدرضا;

